شاعر
در دهر نمی شود فرودست

آن را که نشان عاشقی هست

بالاتر از این سپهر مینو

شسته ست ز هر چه آرزو دست

بیخود ز پیاله های خالی

از رنگ نگاه پر شرر مست

شیدا دلی اش به جان خریده ست

از جان عزیز خویشتن رست

هرگز نزند قدم به خاکی

آن را که دلش به آسمان رفت

بالاتر از این سپهر مینو

هرگز نشود زمینی و پست

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 9:41  توسط زهرا سرمیلی  | 

دگر کبوتر قفس نفس نمی کشد چرا؟

دو بال خسته جان خود به هم نمی زند چرا؟

گلوی زخم خورده اش پر از صدا و قصه ها

حکایتش به گوش من ،به من نمی رسد چرا؟

دو چشم پر نگاه او به آسمان ،به دورها

زبوی کهنه ی زمین ،دلش نمی کند چرا؟

شنیده ام که زندگی ،دوباره پر کشیدن است

بهای زنده بودنش ،به جان نمی خرد چرا؟

حصار و قفل این قفس شکسته ،باز می کنم

به من نگاه می کند ...ولی نمی پرد چرا؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 22:23  توسط زهرا سرمیلی  | 

مهتاب ٬بتاب دیرگاهی ست سحر رفته به خواب

اندرین تیره ی دیجور سپیدی ست سراب

شهر خورشید که هرگز شب دلگیر نداشت

مرده انگار دلش رفته چه سرسخت به خواب

یخ زده حرمت گرمای نفس های زمین

سخنی نیز نمانده به لب خشکی و آب

شعر پرواز پراز گرد و غبار و مه و دود

آسمانش همه ابری٬همه طوفان و خراب

شده تن خسته زمین بس که فراموش شده

باز کن هر چه دریچه ست و از آفاق بتاب

سر راهت گذری هم به من از دور نما

تو که بیدارترینی!!!ته این قصه نخواب

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1391ساعت 0:34  توسط زهرا سرمیلی  | 

خزان شد بار دیگربرگ ریزان

قلم زد بار دیگر باد خیزان

بیامد کم کمک یک بار دیگر

بیامد شور پاییزان خرامان

چو دامانش بگسترد آن فریبا

هزاران رنگ دیگر داده او جان

غروبش بوی پاییزی ٬نم و ابر

سخن دارد دل باران فراوان

صدای خش خش آن برگ خسته

به زیر پای عابر ٬او غزل خوان

به تابستان خداحافظ بگفت او

به چهرش بوسه زد یک نه هزاران

به مهر آمد سراسر مهربانی

سراسر زندگی دارد به دامان

خوش آمد گویمت پاییز دلکش

بیا ای مهر خوبان ٬بوی باران

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 16:44  توسط زهرا سرمیلی  | 

نازنینم ٬نوبهارم٬باتو گم گشته خزانم

با تو دنیا رام و شیرین ٬بی تکلف مهربانم

ماهتاب روشن من ٬هر چه تاریکی رمیده

رنگ شب تاری غباری٬گردغم دیگر ندانم

عشق شورانگیزت ای جان چون نفس در من دمیده

جای خون جوشیده عشقت در وجودم در رگانم

دل به یغما برده ای بیدل منم دلدار تو

خود فراموشم شده٬سرشارم از تو در نهانم

من چه خوانم نامت ای رنگین ترین رویای من

انتهای هر چه خوبی٬عاجز و الکن زبانم

لحظه ای هرگز مبادا بی تو مانم جان من

در هوایت زنده باشم٬بی تو هرگز٬کی توانم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 13:47  توسط زهرا سرمیلی  | 

تسلیت ای هموطن ٬مردان آذربایجان

ای زنان و کودکان از این مصیبت صدامان

زلزله لرزاند شهرت خانه ات کاشا نه ات

زیر آوار مصیبت جای مانده خون و جان

گریه های جانگدازت صد شرر بر جان من

هموطن هم سوگواری ٬کوه غم ٫بی خانمان

شعله های سینه ات سوزاند عمق جان من

سوخت از عمق نگاهت پهن دشت آسمان

دست ها یی می شناسم اشک تو مرهم نهند

مردم ایران زمین خوبند و پاک و مهربان

قطره قطره خون خود اهدای رگ هایت کنند

همدلی ها سهم تو ٬ای درد تو رنگ خزان

مردم این سرزمین !ای مردم عاشق ترین

دست یاری ٬آذری ها ٫چشم دارند این زمان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 14:49  توسط زهرا سرمیلی  | 

تمام شما فخر ایران زمین

زن و مرد میدان این سرزمین

برنده شما همچو عبدولی

شما در تمام جهان برترین

جوانمرد و پرقدرت و سرفراز

به هر جایگاهی شما اولین

بر این پشتکار و بر این سعی تان

هزاران هزاران هزار آفرین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 19:0  توسط زهرا سرمیلی  | 

تختی بیا ببین که جوانان سرزمین

فخر آفرین شدند و درخشیده این چنین

براین تلاش و کوشش و این همت بلند

صد زنده باد و پر توان صد باره آفرین

گر دست خود بریم بر آن همت بلند

ما در فراز قله و ماییم بهترین

یک کوه پرصلابت و همواره استوار

کس نیست تا که بشکند این سد آهنین

(این افتخار بزرگ را تبریک عرض می نمایم)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 0:53  توسط زهرا سرمیلی  | 

حمید سوریان ای مرد میدان

درود و آفرین بر تو هزاران

تلاش و سعی تو بس پر ثمر شد

درخشید از وجودت نام ایران

(به امید کسب مدال های بیش تر در بازی های المپیک)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 23:35  توسط زهرا سرمیلی  | 

آدمی گم کرده ام ٬کو از نشانی های او؟

هر چه می گردم نمی بینم رخ زیبای او

صورت زیبا فراوان ٬سیرت زیبا کجا؟

هر چه زیبایی خلاصه در رخ و دیبای او

دفتر آدم پر از رنگ دورویی ها شده

کو؟کجا خوانم کلامی از خط خوانای او؟

پوستین بره بر تن٬زیر آن گرگی نهان

در کدامین گونه بینم این چنین همتای او؟

زخم خنجر تازه بر پشتم ٬نمی گردد کهن

وای از درد همیشه تازه ی بر جای او!!!

سیرت زیبا کجا و چهره ی زیبا کجا ؟

صد امان از باطن چرکین نا زیبای او

آدمیزاد ٬آدمی این گوشه نزدیکی ماست

وای از روزی که در هم بشکند معنای او!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 1:30  توسط زهرا سرمیلی  | 

فقط یک نفر مانده از ماجرا

از آن کشتی غرق گشته به جا

کشانید موج او به یک سوی آب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 18:16  توسط زهرا سرمیلی  | 

خداوندا مرا یکرنگی ام ده

مرا با عاشقی ٬همرنگی ام ده

دلم را رنگ آدم کن٬ همیشه

بزن بر رنگ دیگر زخم تیشه

چو قالی شد پر از رنگ فریبا

به زیر پا فتاد آن طرح زیبا

مرا چون آسمان بالاترین بر

مرا یک رنگ ده از پای تا سر

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 20:20  توسط زهرا سرمیلی  | 

کسی صدا کند مرا ٬شکسته شد صدای من

تهی ز هر ترانه ام ٬سکوت شد نوای من

به بغض سینه ام قسم دگر سکوت می شوم

ز بار بغض کهنه ام فسرده راه نای من

نبود گوش عاشقی برای واژه های من

گرفته بوی بی کسی تمام واژه های من

نه بال پر گشودنم نه طاقتی به ماندنم

کجا برم فغان دل ٬کجا برم خدای من؟

دلم هزار مثنوی ٬زبان ولی بریده ام

ز حرف های نازده شلوغ شد هوای من

زبان و لب که دوختم ز های و هوی بی سبب

دوباره تنگ می شود دل زبان برای من؟

کسی رها کند مرا ٬کسی صدا کند مرا

کسی ٬به جای ماندنم٬جدا کند ز پای من

مرا بده دو بال تا روم به اوج آسمان

ز خاک تیره خسته ام ٫ز تیرگی٬خدای من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 0:23  توسط زهرا سرمیلی  | 

ای پدر ای هستی من نازنینم مهربان

از نگاهم صد غزل از عاشقی ها را بخوان

ای پناهم تکیه گاهم ای فروِغ خانه ام

تا خط پایان دنیا ای پدر جانم بمان

گر چه گردی از گذار روزگاران بر سرت

قلب تو ای مهربانم گرم و زیبا و جوان

ناتوانم از سپاست از تمام خوبیت

روزگارانت بهاری ٬دور مانی از خزان

                     (برای پدرم و تمام پدران)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 0:47  توسط زهرا سرمیلی  | 

ارزش هر کس به دست خویش و بس

گر به بالایی بلند است و چه خس

هیچ کس جز خویش من ارزش نداد

هیچ کس من را نکوبد هیچ کس

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 11:13  توسط زهرا سرمیلی  | 

مطالب قدیمی‌تر